مخلوج

کپی کردن مطالب این وبلاگ بدون لینک به اصل مطلب را به شدت محکوم می‌نمایم

اوووووه! سه هزار سال بود ننوشته بودم، مگر این کارهای تمام ناشدنی اجازه نفس کشیدن میدن به آدم! من هم که سرم درد میکنه برای کار درست کردن برای خودم، البته مسائل مالی هم بی‌تاثیر نیست!
چند وقت پیش یک افزایش حقوق نسبتا خوب (با معیارهای اینجا) پیدا کردم! کلی تعریف و تمجید و خیلی باحالی و اینها، گفتم باحالی از خودتونه، مایه تیله چی دارید؟!
بگذریم... ولی یک نکته دردناک که بارها اشاره کردم مالیات است مالیات است مالیات... حساب کنید چک حقوقی‌تون 500-600 دلار اضافه بشه، ولی خالص پرداختی 250-300دلار! واقعا تا همونجایی که خودتون میدونید سوخت رفت پی کارش... ولی چاره‌ای نیست دیگه، جامعه سوسیالیستی هست و من باید خرج بیکارهای کف خیابون، دوستم که یک ساله نمیره سر کار ماهی هزار و اندی دلار حقوق بیکاری میگیره، و 600 دلار ماهیانه بچه تازه به دنیا اومده اون یکی دوستم رو باید بدم دیگه!!

یکی دو هفته هست که یکی از همکارها که اتفاقا کلی هم دوست شده بودیم نقل مکان کرده به شرکت دیگری و دنبال نیروی جایگزین بودیم، همکار دیگری که مسئول استخدام شده بود رزومه‌های بعضی از متقاضیان رو می‌فرستاد من هم نظرم رو بدم، چون رابطه کاری زیادی با طرف خواهم داشت.
پدر جان، برادر جان، خواهر جان!!! شیش (شش نه ها) صفحه رزومه و نامه و داستان حسین کرد شبستری نفرستید وقتی دنبال کاری میگردید که نوشتن فقط 3-4 سال سابقه کار میخوان! درجا به recycle bin منتقل میشه حالش رو می‌برید به خدا.
دوم هم اینکه توجه دقیق داشته باشید به اینکه چی خواسته شده در آگهی کار، همون رو میخوان! میدونم جمله‌ام احمقانه به نظر میرسه، ولی واقعا عمق این قضیه رو باید درک کنید والا نتیجه نخواهید گرفت از اپلای کردن، از ما گفتن. اگر هم تجریه‌ای در زمینه خواسته شده ندارید وقت خودتون رو با بزک دوزک کردن رزومه جهت امتحان شانس هدر ندید.
خودتون رو بگذارید جای کسی که یک نفر با مشخصاتی که نوشته احتیاج داره و الان داره رزومه شما رو میخونه! به خدا اون هم دو تا چشم و گوش داره و یک انسانِ مثل بقیه.

Labels: ,

Monday, 21 June 2010
ما هر چی میایم مثبت ببینیم و بنویسیم، هی منفی میاد جلو چشممون. ولی اول مثبته رو بگم، دستشون درد نکنه به هر حال این فوتبال رو بدون هزینه اضافه و ویژه پخش میکنند رو همین تلویزیون فکسنی ما... درسته ماهی 25دلار براش میدیم و 24ساعته داره تبلیغ به خورد ملت میده، ولی توی انگلیس برای دیدن هر ورزشی غیر از بیلیارد (اسنوکر) باید کلی پول کانال ورزشی میدادی!

یکی از حرفهایی که زیاد دیدم و شنیدم در مورد کانادا "رانندگی عالی" کانادایی هاست... والا این جایی که ما هستیم که اصلا از این خبرها نیست، نمیدونم اگر توی روستاهای با 200نفر جمعیت مردم خیلی مراعات هم رو میکنند. ولی توی شهرهای بزرگ (که به نظرم با عرض تاسف به دلیل میکس شدید فرهنگی به خصوص از نوع خاورمیانه‌ای‌اش هست) اصلا اوضاع رانندگی مساعد نیست و همین چند روز پیش در راه کار چلوی چشمم موتوری چراغ قرمز رو با سرعت هر چه تمام رد کرد و نزدیک بود پیرمردی بینوا رو روی خط عابر پیاده به لقاالله بفرسته... بدبخت رسما داشت سکته میکرد.

مسئله خیلی خیلی جالب دیگه هم اینکه تا وقتی همه چی رو به راهه و ترافیک جریان عادی‌اش رو داره همه خیلی متشخص و مدرن تشریف دارند. اما امان از اینکه یک مشکلی پیش بیاد و یک خیابون بسته بشه و ترافیک درست بشه. کم کم بوق زدن و جلوی هم پیچیدن و... شروع میشه و هر چی میگذره بدتر میشه. یک روز کل مسیر کار تا خونه ترافیک شده بود چون ساعت 5 عصر خیابون اصلی رو بسته بودن داشتند آسفالت میکردند!!! آقا میومدی و میدیدی ملت چه فرهنگ و عشق و محبتی برای هم حواله میکنند :))))

یکی دو تا منفی دیگه و یک مثبت کوچولو بود که یادم رفت. سرم همچنان با کار گرمه ولی کارم رو خیلی دوست دارم خوشبختانه! هفته پیش سر نهار همکارام بهم گفتند خیلی شانس آوردی همچین کاری به این سرعت پیدا کردی... همشون به سلامتی پله‌های ترقی کانادایی رو از ظرف شستن و لباس فروشی تا کار در فرش‌فروشی ایرانی!! طی کرده بودند و به نظرشون دولت اینجا بیشتر مهاجر کارگر میخواد تا نیروی متخصص که ادعاش رو میکنه! خلاصه که اینجوری...

شاد باشید

Labels: ,

* در انتهای قسمت اول توضیحاتی در مورد کسانی که سابقه کار قبلی ندارند اضافه کردم که اگر مایل باشید می‌توانید مطالعه بفرمایید

یکی از راههای بسیار مناسب کسب اطلاعات در مورد کار در کشورهای مختلف پرس و جو از کسانی است که در آن کشورها زندگی و کار می‌کنند، ولی نکته مهمی که بایستی به آن توجه کنید این است که نظرات هر شخص در وهله اول برآمده از تجربه شخصی اوست و الزاما شما تجربه مشابه‌ی نخواهید داشت. حتی با وجود سابقه کار و مدرک تحصیلی یکسان و وضعیت مالی مشابه، باز هم به قول قدیمی‌ها یک سیب را وقتی بالا بیاندازید هزار چرخ می‌زند قبل از اینکه برگردد!
چند مورد از تجربیات شخصی خودم و اطلاعات نسبتا غلطی که گرفتم را برایتان می‌نویسم:

افسانه یک: در کانادا به ایرانی‎ها/خارجی‌ها کار نمی‌دهند چون سابقه کار یا تحصیل در کانادا را ندارند.
نمونه زنده و بارز این قضیه خودم هستم که بدون سابقه کار یا تحصیل در کانادا و بعد از فرستادن 14 درخواست (اپلیکیشن) مشغول به کار شده‌ام. البته فشار و استرس اصلی را در انگلستان پشت سر گذاشتم و در طی حدود یک سال تجربیات خوبی(!) در آنجا بدست آوردم.

افسانه دو: بروید در رستوران یا لباس فروشی کار کنید برایتان سابقه کار کانادایی می‌شود، کار که عار نیست.
این عین جمله‌ای است که چند ماه پیش از یکی دو نفر هموطن شنیدم، انشاالله که راست می‌گویند ولی نظر من را بپرسید می‌گویم درست است که کار عار نیست، اما سوالاتی که در مصاحبه در مورد سابقه کارتان از شما خواهند پرسید مرتبط با شغلی است که برای آن درخواست داده‌اید، نمی‌دانم نوشتن کار در رستوران برای یک مهندس آن هم در ابتدای رزومه‌اش چه جذابیتی برای کارفرما می‌تواند داشته باشد؟!

افسانه سه: دنبال کار الزاما مرتبط با رشته‌تان نباشید.
البته آمار رسمی در این زمینه کمی تیره و تار است و حدودا از هر 10 نفر مهاجری که جذب بازار کار شده‌اند 6 نفر به کار غیرمرتبط با کار قبلی‌شان مشغول هستند، ولی شما چون دارید این مطلب را می‌خوانید حتما می‌توانید جز آن 4 نفر باشید، اراده کنید!

افسانه چهار: برای 200 جا اقدام (اپلای) کنید و اگر 2 تا جواب هم بگیرید خیلی خوب است.
البته این جمله مختص مهاجرین نیست و در سایتهای کاریابی هم برای شهروندان کانادا چنین حرفهایی پیدا می‌کنید، اما به نظر من کیفیت درخواست‌هایی که می‌فرستید خیلی مهمتر از کمیت آنهاست. من در کانادا جمعا برای 14 شرکت اقدام کردم و نتیجه آن هم 5 مصاحبه تلفنی که 3تای آنها به مصاحبه حضوری و نهایتا یکی به مصاحبه دوم و آزمونی کوچک و در نهایت استخدامم منجر شد بود. اگر یک سری از مسائل که در ادامه خواهم گفت را رعایت کنید و مشکل زبان (انگلیسی) هم نداشته باشید زودتر از اینها موفق خواهید شد، اطمینان داشته باشید.

... شما هم اگر نظری دارید یا افسانه‌ای میدانید از به اشتراک گذاشتنش دریغ نکنید

•    البته در همه این موراد این نکته را در نظر داشته باشید که نیاز بازار کار به تخصص شما نقش بسیار تعیین کننده‌ای در یافتن کار مورد نظرتان خواهد داشت. می‌توانید با سر زدن به سایتهای کاریابی (که احتمالا در قسمتهای بعدی این مطلب در موردشان خواهم نوشت) اطلاعات خوبی از وضعیت عرضه و تقاضا در کار تخصصی‌تان در شهرهای مختلف بدست آورید.

در قسمت بعد مواردی که به نظرم هنگام جستجوی کار باید به آنها توجه کنید را خواهم نوشت، ولی شاید چند هفته‌ای طول بکشد، مدت زیادی بود که تمام وقتم در اختیار خودم بود و الان بیش از یک سوم آنرا از دست داده‌ام و از همه چیز عقب مانده‌ام.

Labels: ,

با خودم عهد کرده بودم که اگر موفق شدم کار مورد علاقه‌ام را پیدا کنم حتما مطلبی جامع از برآیند تجربیاتم بنویسم و از این طریق به سایر کسانی که در وضعیت من هستند یا خواهند بود کمک کنم. ابتدا قصد داشتم تمام این مطالب را در یک مقاله بنویسم ولی بعد دیدم خیلی طولانی شده و تصمیم گرفتم کم‌کم در اینجا بگذارم‌شان، امیدوارم بتوانند گره از کار کسی باز کنند!

بخش صفر (درباره خودم)

• می‌توانید از این قسمت بگذرید و مستقیما از اصل مطلب شروع به خواندن کنید. درج آن صرفا جهت آشنایی بیشتر خواننده با وضعیت نویسنده هست که به نظرم در برداشت صحیح و مقبولیت بیشتر مطلب تاثیرگذار خواهد بود. امیدوارم صداقت من را حمل بر خودستائی نگذارید چون هدفم چیزی نیست جز کمک به کسانی که در وضعیت من بودند و فشارهایی که متحمل شدم را تحمل کرده‌اند ولی محل یا مطلبی را نیافته‌اند که صادقانه راهنمایی‌شان کند. ضمن اینکه این نوشته‌ها نظرات شخصی من هستند و دیدگاه شما نسبت به تک تک آنها می‌تواند متفاوت باشد، در نهایت به خودتان مراجعه کنید!

مقدمه: اینجانب مهندس کامپیوتر هستم و بعد از بیش از پنج ماه جستجو در پی کار در کشور کانادا مشهور به یخستان (و قبل از آن حدود یک سال در انگلستان) موفق شدم یک "شغل" برای خودم دست و پا کنم! جهت اطلاع شما در انگلستان برای حدود 25 کار (نتیجه: 3 مصاحبه تلفنی) و در کانادا برای 14 مورد کار درخواست دادم (نتیجه این هم 5 مصاحبه تلفنی بود که 3 تای آنها به مصاحبه حضوری و نهایتا یکی به مصاحبه دوم و آزمونی کوچک و در نهایت استخدامم منتهی شد).

با اندکی جستجو متوجه خواهید شد که اعداد قابل توجه‌یی هستند؛ من نه استعداد خاص یا خارق‌العاده‌ای داشته‌ام و نه از جادو و جمبل استفاده کرده‌ام، البته بگویم که اصولا کمی خوش‌شانس هستم. مطالبی که می‌نویسم (با تغییراتی اندک) برای هر دوی این کشورها و با تقریب نسبتا خوبی برای سایر کشورهای مهاجرپذیر صادق هستند (به نظر من) و امیدوارم به شما کمک کنند.

اولین نکته‌ای که بایستی ذکر کنم اینکه "شغل خوب" به خصوص برای مهاجرین تعاریف مختلفی می‌تواند داشته باشد که با گشتی در اینترنت حتما می‌توانید به آنها دسترسی پیدا کنید. ولی تعریف من از شغل مناسب این بوده و هست و توانستم خوشبختانه در اثر صبر و استمرار و تلاش به آن برسم:

1. شغل شما بایستی تا حد ممکن مرتبط با تجربه و مهارت‌تان باشد.
من به هیچ وجه نمی‌توانستم خودم را قانع کنم که بعد از 18 سال درس خواندن مشغول انجام کاری شوم که حتی به 3 سال درس خواندن هم احتیاج ندارد، از صندوق‌داری و ظرفشویی در رستوران گرفته تا کار در سوپرمارکت و کافه و...! معمولا یکی از جملات قصار مدافعین "خوشبختی بر اثر مهاجرت" این است که "اینجا کار عار نیست"... ببینید، خیلی بدون رو دربایستی بگویم به نظر من این حرف چرند محض هست، خودتان را با گفتن این حرف گول نزنید و تلاش کنید تا هر چه زودتر کار مرتبط با سالها تحصیلی که کرده‌اید و انرژی و وقتی که گذاشته‌اید و تجربه‌ای که بدست آورده‌اید پیدا کنید. مطمئن باشید اگر واقعا این را بخواهید و عزمتان را جزم کنید امکان‌پذیر است، در هر کجای دنیا! البته سرعت این قضیه بر حسب یک سری از عواملی که خواهم گفت متفاوت خواهد بود. لذا درست است که کار عار نیست، ولی از طرفی دور ریختن یک عمر تلاش و زحمت و وقت و هزینه هم به هیچ وجه عقلانی نیست.
من خوشبختانه کاری که پیدا کرد‌م دقیقا کاری است که درس آن را خوانده‌ام و مدتی هم در ایران به صورت قراردادی در همین زمینه کار کرده بودم.

2. حقوق مناسب
به نظر من شما در بدترین حالت بایستی بتوانید وضعیت زندگی مشابه موقعیتی که در ایران داشتید یا می‌توانید داشته باشید را در کشور ثانی برای خودتان فراهم کنید. البته این بستگی به فاکتورهای دیگر نظیر آزادی، امنیت جانی، امنیت آینده و... هم دارد و در نهایت خودتان تصمیم گیرنده خواهید بود، فقط نکته اصلی این است که "خودتان را گول نزنید" (خنده‌دارترین نوع این گول زدن را در عبارت "آینده بچه‌ام" زیاد دیده‌ام، چرا در مورد بعضی آشنایان بعد از 10-12 سال مهاجرت بعضا بچه هم همچین آینده‌دار از آب در نیامده و شب و روزش را در بار و کلاب سر میکند! البته برعکس آن را هم شاهد بوده‌ام اما نه چندان زیاد!)
جهت اطلاع بیشتر شما حقوق بنده در بازه 45.000 تا 65.000 دلار هست که عدد دقیقش کمی از متوسط پرداختی در کانادا برای شغل من بیشتر هست. البته لطفا سریع این عدد را در 1000 ضرب نکنید و با مقایسه آن با فاکتورهای ایران مبلغ خیلی خوبی به حساب بیارورید، دولت فخیمه کانادا انواع و اقسام کیسه‌های مختلف برای حقوق شما دوخته است که تا به خودتان بجنبید می‌بینید ای دل غافل، چی فکر می‌کردم چی شد!

3. محیط کار (فاصله تا محل زندگی، جو حاکم بر محیط، رابطه رئیس و مرئوسی، نور، صدا، ابزار کار و...)
متاسفانه در دنیای امروز که نظام سرمایه‌داری و کورپوریشن‌ها (corporations) بر تمام امور روزمره انسانها تاثیر گذاشته‌اند و واقعا نمیدانم در 10-15 سال آینده در چه دنیایی زندگی می‌کنیم پیدا کردن محیط کار مناسب بسیار سخت شده است. متاسفانه محل کار من هم با ایده‌آل‌های ذهنیم خیلی فاصله دارد ولی فاکتورهای 1 و 2 خیلی مهم‌تر بودند و لذا چاره‌ای نداشتم در این مورد. البته یکی از مهمترین فاکتورها که فاصله مناسب تا منزل هست را داراست، به خصوص که برای بعضی مصاحبه‌ها تا یک ساعت هم در راه بودم آن هم در زمان غیر پیک، لذا 15 دقیقه پیاده تا محل کار بسیار ایده‌آل بود!
... فاکتورهای دیگری هم شاید به نظرم برسد که بعدا در همین محل اضافه خواهم کرد.

بخش اول (فاکتورهای لازم)
در این قسمت چند مورد از مواردی که به نظرم برای یافتن کار مناسب "ضروری و واجب" هستند را نوشته‌ام، اگر در همه این موراد به خودتان نمره قبولی می‌دهید ادامه مطلب را در قسمت بعد بخوانید، در غیر اینصورت به نظر من بایستی حتما ابتدا روی این موارد کار کنید و توانایی‌هایتان را بهبود ببخشید. (راهنمایی در مورد اینها خارج از حیطه این مطلب است ولی شاید به خودم اجازه دادم و بعدا در مورد آنها هم مطلبی نگاشتم!)

الف) مهارت در کار؛ اگر در کارتان مهارت چندانی ندارید (در شاخه ای که کار میکنید جز حداقل 50درصد اول نیستید) و یا تازه فارغ‌التحصیل شده‌اید یا می‌خواهید بشوید، اغلب شرکتهای خصوصی کوچک مایل به استخدام شما نخواهند بود و راه سختی را در پیش رو دارید. اینجا اصولا کسانی که سابقه کار ندارند (تازه فارغ‌التحصیل‌ها) توسط شرکتهای بزرگ استخدام شده و در یک دوره یک، دو یا سه ساله آموزش می‌بینند.

شرکتهایی هم که از بین کسانی که سابقه کار ندارند استخدام می‌کنند در واقع در حال سرمایه‌گذاری بلندمدت بر روی کاندیداهای منتخبشان هستند و لذا عموما در انتخاب این کاندیداها خیلی سخت‌گیری می‌کنند و در اغلب موارد پروسه انتخاب‌شان بین 3 تا 6 ماه طول می‌کشد. این پروسه شامل انتخاب اشخاص با توجه به رزومه و فرمهای درخواست، یک یا دو مصاحبه تلفنی، و دو یا سه مصاحبه حضوری بوده که در آنها اغلب آزمونهای مختلفی از کاندیداها گرفته می‌شود که از مسائل اجتماعی و کار تیمی شروع شده و به مسائل علمی/تخصصی که انتظار می‌رود شخص در دوران تحصیل فرا گرفته باشد خاتمه می‌یابد.

ب) زبان؛ حتما بایستی زبان کشوری را که می‌خواهید به آنجا مهاجرت کنید به راحتی حرف بزنید. (منظورم از راحت این است که اگر همین الان تلفن شما زنگ بزند و شخص پشت خط از شما بخواهد توضیح بدهید در پنج سال گذشته چه کارهایی کردید، بتوانید ظرف حداکثر 3 تا 4 دقیقه به او توضیح بدهید. ایرادی ندارد اگر در زمان افعال کمی مشکل دارید یا فقط از جملات ساده استفاده می‌کنید (یا....؟)، مهم این است که نوع حرف زدن شما و وقفه‌های بین صحبت‌تان باعث نشود که طرف احساس کند واقعیت را نمی‌گویید، چون همه جای دنیا من من کردن و وقفه زیاد در حرف زدن به طور ناخودآگاه می‌تواند تعبیر به دروغ گفتن یا نگفتن واقعیت شود، چه به زبان مادری و چه غیر از آن).
... چنانچه شما بخش دیگری پیشنهاد دارید بنویسید تا با کمال میل اضافه کنم.

در بخش بعد مروری خواهم کرد بر افسانه‌هایی که مهاجرین تازه‌وارد زیاد شنیده‌اند و می‌شنوند و به نظر من اغلب آنها به طور کلی و یا تا حد زیادی غلط هستند.
شب و روزتان خوش.

Labels: ,

یک ضرب‌المثل قدیمی چینی هست که میگه کم نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه! نه؟

+: یکی از تفاوتهای جالب انگلیس با کانادا قانون‌مندی جامعه هست. البته منظور من نوع خاصی از قانون‌مندی است نه صرفا رعایت حق تقدم در خیابان و عبور از خط عابر پیاده (که در هر دوی این کشورها تا حدود زیادی! رعایت می‌شوند). بگذارید با یک مثال واقعی توضیح بدهم:
روزی که وسایل شخصی، کتابها و سایر خرت و پرتهایم را از انگلستان به کانادا فرستادم در قسمت آدرس فرستنده نشانی دوستی در کانادا را نوشتم (در قسمت بار فرودگاه غیر از این قبول نمی‌کردند) وقتی در کانادا برای گرفتن بار به فرودگاه رفتم مسئول قسمت مربوطه گفت باید گیرنده‌ای که اسمش اینجا نوشته شده خودش حضور داشته باشد (قانون) و من چون نمی‌خواستم دوستم را به دردسر بیاندازم گفتم "حالا نمیشه یه کاریش بکنید؟" (این جمله‌ای است که در ایران مثل نقل و نبات استفاده دارد!) گفت نه(رعایت قانون) و تا دوستت خودش نیاید نمیشود. من مجدد اصرار کردم و پاسپورت و ویزای تازه صادر شده را نشانش دادم و توضیح دادم اینها وسایل شخصی من هستند و مجبور بودم اسم دوستم را بنویسم (تقاضای سرپیچی از قانون) مسئول مربوطه پاسپورتم را گرفت و کمی زیر و بالایش کرد و زیر ابرویی بالا انداخت و مهر اجازه ترخیص وسایل را چسباند روی مدارکم (سرپیچی از قانون!)
حالا شاید شما اسم این را سرپیچی از قانون نگذارید ولی اگر سر و کارتان با کارهای اداری، بانکی و... در انگلستان بیافتد بهتر متوجه منظورم می‌شوید. من ظرف چند سالی که در انگلیس بودم حتی یک بار هم برایم پیش نیامد که جایی جواب "نه، مقررات اجازه نمی‌دهد" بشنوم و بعد این جواب نقض شود. قانون، قانون است، حتی در مواردی که مقصر قضیه خود آنها بوده‌اند و نه من!!
خلاصه که در کانادا هیچوقت جواب نه را به عنوان "نه" قبول نکنید و مثل ایران روی چک و چانه زدن حساب کنید، بعضا موثر واقع می‌شود (خودم یکی دو مورد دیگر هم داشته‌ام)، کلا انسانیت را در کانادا بیشتر از انگلیس احساس کرده‌ام (حداقل تا الان).
ولی از من به شما نصیحت در پی گرفتن حقی که واقعا حقتان نیست نروید که دنیا خیلی کوچکتر از آن است که فکر میکنیم، بخدا!

* فکر کنم مطلب بعدی‌ام در مورد سیستم (ابر مزخرف) بهداشتی درمانی و بیمه‌ی کانادا خواهد بود، با اینکه قبلا هم اشاره کردم ولی عمق فاجعه طلب می‌کند که این قضیه را مفصل برایتان شرح دهم. خوش باشید.

Labels: ,

امروز واقعیت جدیدی مثل روز برایم روشن شد، آن هم اینکه فهمیدم عمری را در پای کلاسهای زبان انگلیسی جور واجور در ایران هدر داده‌ام. با اینکه در نهایت بعد از سالها کلاس زبان رفتن از خودم راضی بودم و خارج از ایران هم خیلی مشکل نداشتم، ولی الان که در کانادا یادگیری زبان جدیدی را شروع کرده‌ام تازه می‌فهمم چقدر مزخرف انگلیسی یاد گرفته بودم.
واقعا اگر زمان به عقب برمیگشت و امکانش را داشتم به جای آنقدر هزینه کلاس زبان، یک یا دو تابستان می‌رفتم یکی از این کشورهای انگلیسی زبان (فکر نمی‌کنم خیلی بیشتر از سالها کلاس زبان رفتن در ایران خرجش میشد!) و مطمئن هستم بازده به مراتب بیشتری داشتم.
در نظر بگیرید من کلماتی مثل apparently, basically, enthusiasm, essentially,...که اینجا مثل نقل و نبات استفاده میشوند تا وقتی از ایران خارج نشده بودم یا کلا به گوشم نخورده بودند یا اصلا نمی‌دانستم به چه دردی میخورند! البته شایان ذکر است که در ایران هیچوقت کلاس خصوصی نرفته‌ام، شاید آنها بهتر باشند! هرچند بعید میدانم، چون اصولا در ایران هدف یادگیری نیست، نمره آزمون زبان است!!
جبر جغرافیایی که میگویند همین است، اروپایی‌ها اغلب انگلیسی را به مراتب بهتر از ما حرف میزنند، حتی بدون کلاس زبان خصوصی، آن وقت ما همین عربی را هم که سالها به زور به خوردمان دادند نه می‌توانیم یک کلمه بفهمیم نه حرف بزنیم.

Labels: , ,

Monday, 1 February 2010
از این به بعد در پستهایی که مربوط به زندگی در کانادا هستند از علائم مثبت (جهت نکات مثبت کانادا) و منفی (جهت نکات منفی) استفاده میکنم که هر کدام به مزاق‌تان خوش می‌آید بخوانید و حالش را ببرید.

+: خداوند متعال این سوپرمارکت سر کوچه (Provigo) را خیر بدهد یک 10% تخفیف آنهم روزهای دوشنبه به دانشجو جماعت میدهد. (بماند که دوستانم که یکی دو سال است اینجا هستند خبر نداشتند و من کاملا تصادفی فهمیدم)

-: آخه پدر نیامرزیده، مگه بازیگرها شخصا روی پرده سینما هستند که برای دو نفر 26دلار باید بدیم بهت، دیگر غلط کنم غیر از سه‌شنبه‌ها (آنهم 8$ یا 6.25$ هرنفر) بروم سینما، چون ما که اهل فیلم دیدن هستیم با این حساب باید سالی حداقل 1000دلار ناقابل فقط خرج سینما کنیم.

-: دوستی رفته بود وقت یک دکتر متخصص بگیره، منشی گفته بود فعلا آقای دکتر تعداد بیمارهاشون خیلی زیاد هست و باید مدتی در لیست انتظار صبر کنید تا بعد بیمار این دکتر بشید، دوست ما هم پرسیده بود خوب چقدر طول میکشه این مدت؟ منشی هم خیلی ریلکس فرموده بودتد، هفت (غلط تایپی نیست، هفت) سال!! بنویسم اسمتون رو؟؟!! از عدد مقدس 7 که صرف نظر کنیم من تقدیر میکنم روحیه منشی رو برای سوال "بنویسم اسمتون رو؟"

0: بالاخره یک بانک (TD Canada Trust) حاضر شد با گذاشتن کل مبلغ اعتبار کارت اعتباری به عنوان ودیعه به من ایرانی طفلکی Credit Card بدهد. فراموش نکنید هر چه زودتر دنبال این قضیه را بگیرید، چون تا کارت اعتباری نداشته باشید اصطلاحا Credit History ندارید و تقریبا هیچ کار جدی مالی نمیتوانید انجام بدهید. (حتی کار شوخی! مثل خرید اینترنتی)

Labels: ,

به سلامتی مدتی است که در سومین کشور و سومین قاره زندگیم روز را شب میکنم. خیلی فرصت نوشتن در اینجا را ندارم ولی دیدن این همه بازدیدکننده در ماه و بیخیال شدن اینجا هم کار سختی است.
چند روز پیش مطلبی (شخصی) نوشتم و مقایسه هایی کردم بین انگلستان و کانادا، بعد به سرم زد با کمی ویرایش آنها را در اینجا هم بگذارم شاید به درد کسی بخورد، خدا را چه دیدید.
احتمالا باز هم به اینها اضافه میکنم در مدتی که در این (به قول یکی از وبلاگ نویسان) یخستان زندگی خواهم کرد.
شب و روزتان خوش.

سیستم بهداشت و درمان
انگلستان: بیمه مجانی، خدمات مجانی و به نسبت سریع، وقت گرفتن آسان (ضمن اینکه آن موقع من نه کار داشتم و نه دانشجو بودم!)

کانادا: خود کانادایی ها به شما می‌گویند (در جلسه خوش‌آمد گویی دانشگاه!) به بیمارستان اصلا نروید چون باید بین 4 تا 12 ساعت بلکه بیشتر منتظر شوید، مگر اینکه حالتان واقعا وخیم باشد که مثلا شامل 10 ساعت درد کشیدن برای دست و پای شکسته نمیشود، بماند که بعد از این همه انتظار با پزشکانی بعضا کم تجربه و ناوارد مواجه خواهید شد / بیمه از سالی 700دلار به بالا.
به قول دوستی سیستم بهداشت و درمان کانادا در مقایسه با انگلستان مثل مقایسه هتلی دو ستاره در پاکستان است با برج العرب در دبی.

تلویزیون
انگلیس: با پرداخت ماهی 30دلار حدود 300 شبکه که حداقل 40تای آنها قابل دیدن بودند، به اضافه انواع و اقسام برنامه های ویژه مناسبتها و پخش زنده مسابقات غیر از فوتبال که مردم دوست داشتند (مثل بیلیارد) و غیر زنده فوتبال / تبلیغات: هر ساعت 4 دفعه هر بار 3-4 دقیقه

کانادا: با پرداخت 35دلار در ماه حدود 50 تا کانال دارید که فقط 2تای اونها آن هم در بعضی مواقع قابل دیدن هستند(!) هیچ برنامه ویژه مناسبتهایشان ندارند تقریبا. پکیج مشابه برنامه های انگلستان حدود 100 دلار در ماه برایتان در میاید / تبلیغات: ساعتی 5-6 دفعه هر بار 3-4 دقیقه.
این مطلب هم خالی از لطف نیست: شاهکار کانال های تلویزیونی کانادایی در سال نو

سیستم حمل و نقل
انگلیس: هزینه بلیط متغییر از 1 پوند تا 4 پوند و به ازای هر سفر جدا (یعنی اگر از مترو پیاده شدید و خواستید سوار اتوبوش شوید باید مجدد بلیط تهیه کنید). بلیط سالیانه 900پوند. ایستگاهها تمام شهر را پوشش دادند. شلوغی وحشتناک در 3-4 ساعت از روز (پیک) در عوض تعداد زیاد اتوبوس و مترو

کانادا: هزینه بلیط ثابت (2 دلار) با امکان تغییر وسیله از مترو به اتوبوس. مترو قسمت کمی از مسیرها را پوشش داده و اغلب ایستگاه ها جایی برای ایستادن آنهم در هوای سرد ندارند. شلوغی در ساعت پیک به نسبت کمتر از انگلیس است و در عوض تعداد وسایل نقلیه هم کمتر.
البته به طور کلی در آمریکای شمالی داشتن وسیله شخصی الزامی به نظر میرسد، چون عموما متروی شهرها توسط اقشار کم درآمد (و بعضا مشکل دار!) استفاده میشود، در صورتی که در اروپا حمل و نقل عمومی دهها سال است که مورد استفاده همه اقشار قرار میگیرد.

سیستم بانکی
انگلستان: به شدت راحت، خلوت و سریع. قوانین کاملا واضح. دبیت کارت از نوع ویزا (قابلیت خرید اینترنتی) قوانین کارت اعتباری کاملا معقول و منطقی. حساب بانکی جاری و دسته چک و کارت بانک هیچ هزینه ای ندارند.
تنوع کارت اعتباری و وجود کارت با درصد سود پایینتر (10% برای من) و دوره بازپرداخت بدون سود یکماهه (یعنی اگر با بانک ماهیانه تسویه حساب کنید و مبلغ خریدهایتان را پرداخت کنید هیچ سودی پرداخت نخواهید کرد) چند روز پیش هم کارتهای جدید بانکی ام توسط بانک ارسال شد. لازم به ذکر است که در یکی دو هفته اول ورود اگر این کارتها نبودند واقعا کارم سخت میشد، چون کارت بانک اینجا که در ادامه نوشتم توسط مکانهایی که سرویس ارائه میکنند (نه کالا) معمولا قابل قبول نیست، مثل هتلها و اجاره ماشین و...

کانادا: در مقایسه با انگلیس تقریبا تعطیلات کامل است. قوانین پیچیده و متناقض از بانکی به بانک دیگر و حتی از شعبه ای به شعبه دیگر. (دوست من موفق شد از طریق اینترنت کارت اعتباری بگیره و در شعبه به من میگن به بعضی کشورها مثل ایران بدون خواباندن پول نمیدیم!) انواع و اقسام هزینه اعم از ماهیانه (از 10 تا 15 دلار که اگر حداقل 2 تا 3 هزار همیشه در حساب باشد حذف میشود) محدودیت تعداد برداشت از حساب، محدودیت برداشت از حساب به صورت روزانه و هفتگی. کارتهای اعتباری به طور متوسط با سود بالاتر از انگلیس (20% برای من) و دوره بازپرداخت (که در آن سودی مجبور نیستید بدهید) کوتاهتر (21روز).

مکانهای دیدنی و آثار تاریخی و موزه و غیره
انگلستان: سر خیابان یا دو چهارراه آن طرف تر
کانادا: ها؟ چی؟

هزینه‌های زندگی
انگلستان: وحشتناک/فاجعه... ولی اگر درآمدتان بالای متوسط باشد واقعا زندگی راحتی خواهید داشت. البته شایان ذکر است که درآمد بالا در انگلیس کار خود حضرت فیل و چند نفر از نزدیکان ایشان است و بس.

کانادا: به مراتب پایین تر از انگلستان، ولی فعلا نظر کلی نمی‌توانم بدهم. یکی از چیزهایی که آزارم میدهد این است که بر خلاف ایران و انگلیس وقتی جنسی که قیمت آن مثلا 900 دلار است را به صندوق میبرید، ناگهان می‌بینید ای دل غافل، 1150 دلار برای آن پرداختید (اینجا مبلغ مالیاتهای مختلف در قیمت جنس لحاظ نشده است) لذا من یکی که دائم در حال سورپرایز شدن از خریدهایم هستم. به خصوص که همه اجناس (مشابه انگلیس) قیمتهایشان به 9.99 ختم میشود. فکر میکنید چهار قلم جنس 20دلاری برداشتید، در صندوق 140دلار پرداخت میکنید و تازه دوزاری‌تان میافتد که جریان چیست. 4*29.99 + 5% + 8% = ...؟

هوا
انگلستان: بهشت. به خصوص که گرمای زمین از میزان بارندگی و روزهای ابری و سرما به شدت کاسته است. هر چند من بارندگی و هوای ابری را ترجیح میدادم.

کانادا: به نظر من اینجا واقعا باید خالی از سکنه می‌بود، مثل عربستان! حداقل آنجا کلا گرم است، ولی اینجا از تابستان (+35) تا زمستان (-35) 70 درجه اختلاف دما در سال را باید تحمل کنید. در عوض روزهای آفتابی زیبایی در زمستان هست که فکر کنم کمتر جایی داشته باشد.

تذکر: من در انگلستان در بیرمنگام و لندن، و در کانادا هم در یکی از شهرهای شرق کانادا (در مرکز شهر نه حواشی شهر یا به قول خودشان سابرب که به هیچ وجه تصور زندگی در آنها را نمیتوانم کنم) زندگی کرده و میکنم. مقایسه هایم کلی است و ممکن است از شهری به شهر دیگر وضعیت متفاوت باشد، ولی سعی کرده و میکنم عمومی‌تر بنویسم

Labels: ,